آن اسب با مرد

 

 

 

مدینه بودم. یک روز همینطور که در بازار می‌گشتم، به سنگ‌های روغن‌گیران رسیدم. دیدم عده‌ای دور مردی اسب‌سوار جمع شده‌اند. جلو رفتم دیدم مرد دارد بر علی بن ابیطالب علیه السلام ناسزا می‌گوید و مردم هم جمع شده‌اند و تماشا می‌کنند.

در همین حال بودیم که سعد بن ابی‌وقاص آمد و از مردم پرسید:

- این چیست؟

- مردیست که با بیانش بر علی بن ابیطالب علیه السلام دشنام می‌دهد.

سعد آمد جلو. مردم هم برایش کوچه باز کردند. روبروی مرد ایستاد:

- ای مردک! بر چه کسی دشنام می‌دهی؟ بر علی بن ابیطالب علیه السلام ؟ آیا او اول کسی نبود که مسلمان شد؟ اول کسی نبود که با پیامبر صلی الله علیه و آله نماز خواند؟ زاهدترین مردم نبود؟ در مردم عالم‌ترین نبود؟...

همینطور گفت و گفت، تا رسید به این‌که:

- او نبود که رسول الله صلی الله علیه و آله دخترش را به همسری‌اش داد؟ آیا پرچم‌دار رسول الله صلی الله علیه و آله در غزواتش نبود؟

این را که گفت رو به قبله کرد و دستانش را بالا آورد:

- خداوندا اگر این مردک یک ولی از اولیاء تو را دشنام داده است، این جمع را متفرق نکن تا این‌که قدرتت را نشانشان دهی!

بخدا هنوز مردم از هم جدا نشده بودند که اسبش به زمینش زد و در میان آن سنگ‌ها بر سرش  رمید، سرش از هم پاشید و مُرد.

 

 نکته:

  1. حاکم نیشابوری بعد از بیان این حدیث می‌گوید:

"این حدیث بنابر شرط شیخین(بخاری و مسلم صاحبان کتاب‌های صحیح بخاری و صحیح مسلم، دو کتاب اصلی اهل سنت) صحیح است ولی روایتش نکرده‌اند."

  1. منظور از بیان این حدیث بگونه‌ای داستان‌وار، تایید همه اعمال سعد بن ابی‌وقاص نیست.

 

با استفاده از:

محمدبن عبدالله الحاکم النیسابوری(النیشابوری)؛ المستدرک علی الصحیحین؛ بی‌نا: بی‌نا، بی‌تا؛ ج3/ص499و500

محمدبن عبدالله الحاکم النیسابوری(النیشابوری)؛ المستدرک علی الصحیحین؛ بیروت: المکتبة العصریة، 1427ق/2006م؛ ج6ص2208  ح6121

المستدرک از کتاب‌های طراز اول برادران اهل سنت است.

/ 1 نظر / 21 بازدید
محمد

ایول